باران باران ، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 5 روز سن داره

باران عشق من و باباش

تولد 1 سالگی

عزیز دلم: یکسال گذشت و چه زود... یکسال گذشت از همسایه دیوار به دیوار بودن با قلبم،از موسیقی زیبای نبضت و طنین شور انگیز نفست که در من زنده می کرد طعم شیرین زندگی را. نگاهت میکنم و در زیبایی چشمانت بزرگ شدنت را مرور . مرور میکنم همه لحظه هایی را که در آغوش کشیده و تو را بوئیدیم.همه دقیقه هایی که شمردیم تا از خواب برخیزی و زندگیمان را با لبخند نازنینت هزاران بار با طراوت تر سازی. باز هم نگاهت میکنم و زیر لب زمزمه میکنم چه زود بزرگ شدی عزیزدلم. یادش به خیر وقتی پدرت دست و پای کوچک و نحیف تورا در دستانش میگرفت  و از اینکه پایت به اندازه انگشت دستش بود لبریز احساس وصف ناشدنی پدر بودن میشد . وقتی صو...
2 بهمن 1391

درد و دل های مادرانه

دختر عزیزم پاره تنم همه وجودم داری یک ساله میشی باورم نمیشه از طرفی اینقدر بهت انس گرفتم که انگار از ابتدای به دنیا اومدنم تو با من بودی باورم نمیشه یه روزی نفس میکشیدم بدون تو از طرفی هم اینقدر زود بزرگ شدی که وقتی عکسای دو ماهگی 3 ماهگی.. رو میبینم میگم چقدر زودددد گذشت من که هیچی نفهمیدم من که خوب بوش نکردم من که خوب نگاش نکردم دلم برا همه روزایی که گذشت تنگ میشه برا روزی که لبخند زدی روزی که غلت زدی روزی که چهاردستو پا رفتنو یاد گرفتی روزی که گفتی ماما عزیز دلم ممنون که اومدی پیشم ممنون که منو به عرش اعلا بردی ممنون که بین این همه فرشته منو برا مادر شدنت ...
2 بهمن 1391

باران گلم روزت مبارک

عزیز دلم . دخترم  سالهای پیش چقدر آرزو داشتن که من هم یک دختر داشتم که روز دختر رو بهش تبریک می گفتم و خدای مهربون امسال آرزومو برآورده کرد . روزت مبارک قربونه اون چشمای سیاهت برم من نه ضعیفم و نه ناتوان، چرا که خداوند مرا بدون خشونت و زورِ بازو می‌پسندد. اشک ریختن قدرت من نیست، قدرت روح من است… اشک نمی‌ریزم تا توجهی را به خواسته‌ام جلب کنم با اشکم روحم را می‌شویم. خانه بی‌ من سرد و ساکت است چرا که شور و هیجان زندگی با صدای بلند حرف زدن، و موسیقی گوش دادن، نیست… زندگی ترنم لالاییِ آرامش بخشی را می‌طلبد که خدا در جادوی صدای من نهفته است. من تنها با ازدو...
15 مهر 1391

کودک و خدا

کودکی که آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسید:«می گویند فردا شما مرا به زمین می‌فرستید، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟» خداوند پاسخ داد: « از میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته‌ام. او از تو نگهداری خواهد کرد.» اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه :«اما اینجا در بهشت، من هیچ کار جز خندین و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.» خداوند لبخند زد «فرشته تو برایت آواز می خواند، و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.» کودک ادامه دا...
15 مهر 1391